چند خاطره ـ فاطمه اروجلو

چند سال پیش(شاید 7 یا 8 سال )بعد از تعطیلات عید نوروز به دیدن استاد
رفتم.صورتش آفتاب سوخته  شده بود.با همان لبخند همیشگی گفت :13 به در  با
بچه ها والیبال بازی کرده ام و کلی کیف کرده ایم؛ حالا حالا ها باید پوستم
در بیاید .
چندین بار از ایشان شنیدم که می گفت:در جوانی  به  سه کار بیش از هر چیزی
اهمیت می دادم: کتاب،ورزش،سینما.
گمان نمی کنم که تا پایان زندگی این رویه را ترک کرده بود.کتاب و ورزش را
مطمئنم؛2 سال پیش از خودش شنیدم که تمرینات یوگا در مقاومتش در برابر
بیماری موثر بوده و در آخرین روز ها نیز  برخی کتاب هایش بالای تختش در
انتظار خوانده شدن و یا دوباره خوانده شدن

***

 ترم دوم  با ایشان تاریخ ادبیات (1) داشتیم .به گمانم از چیزی حدود 100
نفر؛رقمی کمتر از 15 نفر نمره به نسبت خوبی آوردند.خوب که می گویم ؛یعنی
13-14 .یادش به خیر همان اول راه حالیمان شد که درس و مشق ایشان از مقوله
دیگری است.

***
 از دیر آمدن دانشجو خوشش نمی آمد و گاهی  دانشجوی خطاکار را به معنای
واقعی کلمه می چزاند.در همین موضوع اتفاق جالبی برای خواهرم رخ داد.در
خانه همیشه وصف و تعریف استاد مرزآبادی بود؛طوری که خواهرم خیلی علاقه‌مند شده بود کلاس درس ایشان را ببیند.ترم تابستان بود و دانشجویان مهمان
از دانشکده های دیگر آمده بودند و برخی هم با استاد درس داشتند.من و
خواهرم هم می خواستیم مستمع آزاد باشیم.رفتیم و به موقع هم رسیدیم.اشتیاق
از سر و صورت خواهرم می بارید.استاد وارد کلاس شدند و مثل همیشه کل کلاس
را از نظر گذراندند.ناگهان رو به خواهرم کردند و با تغیر گفتند:تو دختر
برو بیرون.
لبخند روی صورت آن بخت برگشته خشک شده بود و با حالت شوک یک نگاه به من
می کرد،یکی به استاد ؛و با نگرانی تکرار می کرد :من استاد؟ استاد هم اصرار
داشت که بی هیچ حرفی از کلاس بیرون برود. از  استاد پرسیدیم که آخر
چرا؟ این خانم خواهر من است و برای اولین بار افتخار دیدار استاد را پیدا
کرده.
 استاد با دقت  به خواهرم نگاه کرد  و گفت: مگر تو آن دختری نیستی که
دفعه‌ی قبل دیر آمدی و من گفتم که دیگر نیایی؟ {شلیک خنده حضار} خلاصه ماجرا
به خیر گذشت و معلوم شد که یکی از دانشجویان  مهمان دیر آمده بوده و بی
خیال وارد کلاس می شود و استاد به آن خانم می گوید که دیگر نیاید.از قضا
او نمی آید ؛اما خردک شباهتش با طفلک خواهرم دامنش را گرفت.خوب اینجا
دانشگاه آزاد اسلامی است و در زمان ما هم سخت گیری خواهران ارشاد از خانم
ها توده بی شکل سیاهپوشی ساخته بود.هیچ آقای استادی  هم نمی بایست در
صورت نامحرمان خیره  شود.
بگذریم بعد از معلوم شدن احوال، استاد با همان لطف  و مهربانی  همیشگی به
خواهرم خوشامد گفت.اما واقعا قیافه آن بنده خدا تا آخر کلاس  دیدنی
بود.استاد تا چند روز بعد احوالش را  می پرسید.
(عکس از فیس‌بوک شهرزاد مرزآبادی)
  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٥