همچون او زندگی کن - فاطمه اروجلو

جز با دریغ در یادم نمی آید و باز جز با یاد خوشش در خیال نقش نمی بندد. دلم خیلی برایش تنگ می شود.به راستی پدر معنوی ام بود.برای مراسم چهلم پدرم به تهران آمده بودم.و از لحاظ روحی خسته بودم.تا پیش از این، دیدار از استاد را همچون آیینی پاک و دل افروز در هر فرصتی به جا می آوردم.اما چند ماهی می شد که بیماری جان بس گرامی اش را شدیدتر از پیش در چنگ می فشرد و دیگر حتی گفت و گوی تلفنی هم میسر نبود.با تمنای بسیار از خانم ایشان استدعا کردم که اگر ممکن است دمی صدای استاد را بشنوم.قراری برای دیدار در منزل ایشان گذاشته شد و... آن وجود نازنین حتی در بستر بیماری نیز ،همچنان شخصیتی سترگ،مهربان و بشاش داشت.کم سخن گفت،اما در عین حال،چاشنی ای از یک شوخی ظریف و شیرین را به ما چشانید.لبخندی به لب داشتم ،اما خون در دلم موج می زد.از آن همه بزرگواری چه بگویم.که باز در حال بیماری او بود که دلداری می داد هنوز دو روزی نبود که به خانه ام در اراک باز گشته بودم که خانم شیرین درخشان خبر ناگوار را داد.میسر نشد که در مراسم ایشان حضور داشته باشم.دوستی با دیدن نا شکیبایی ام گفت: اگر او را دوست داشتی، پس همچون او زندگی کن. می دانم که دیگر چون استاد مرزآبادی را نخواهیم دید و نمی دانم دانشجویانی که محضر او را درک نکردند و زین پس ادبیات خواهند خواند،هرگز سرور حتی خواندن یا شنیدن کلامی را آن گونه که ما در درس های استاد تجربه کردیم،کجا و چسان خواهند دید؟ در مراسمی که دانشکده برای استاد برگزار کرد،خانمی که اسمشان را نمی دانم،می گفت که با تشویق های استاد .امتحان دکترا را داده و پذیرفته شده بود.دلم خیلی برایش سوخت که لذت موفقیتش با حسرت فقدان استاد در هم آمیخت. 

(عکس از فیس‌بوک شهرزاد مرزآبادی)

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٤