ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد - شیرین درخشان

چهل روز است که خانه را زیر و رو کرده ام؛ در به در به دنبال دفتر صد برگ قهوه ای رنگم می گردم. سبک شناسی، نقد ادبی، چکیده ی حرف های تو لا به لای کاغذهای بی زبان، اسیر مانده اند. سعی می کنم به یاد بیاورم... . به یاد بیاورم ستایش شعر فارسی را از زبان تو وقتی با صدای اندوه زده ای می خواندی: ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد در دام مانده باشد صیاد رفته باشد. شاگردان بدی بودیم ثابت کردیم فقط نمره می خواستیم و بس. بعد هم رفتیم و شاید تو که سخت عاشق بودی زمزمه می کردی: ای وای بر اسیری ... .

***

نگاه متفاوتت به ادبیات گذشته و معاصر و دید جامعه شناسانه ات به نظم و نثر، وقتی به چاشنی طنز تلخت می آمیختی مسحور کننده بود. می نوشیدیم، جادو می شدیم غرق می شدیم و وقتی فلان همسایه یا پسر عمه یا مادربزرگ طعنه می زد که: « آخر ادبیات هم شد رشته؟ » مثل گذشته ها نمی رنجیدیم چون پر بودیم از زلال جاری معرفت در مکتب مردی که با قاطعیت می گفت: « اگر روزی در سیستم آموزشی کشور کاره ای بشوم به دانشجویی که قلعه حیوانات جرج اورول را نخوانده باشد لیسانس نمی دهم.

***

یک هفته قبل از رفتنش با همراهی چند تن از دوستان و همکلاسی ها به دیدنش رفتیم. نمی دانم سرم را بالا بگیرم یا از همیشه سرافکنده تر باشم؟ سربلند از استشمام رایحه ای دیگر از کلامش که حتی در بستر بیماری سر باز ایستادن نداشت و یا سرافکنده که: « حالا چرا؟ » دوستان می گفتند اگر ببینی اش نمی شناسی... . اما دیدم خودش بود حتی در بستر بیماری به همان استواری سال های گذشته. نگاهش هنوز شوخ بود و کمی ملامت گر: « چه می کنید؟ توی خانه نشسته اید ... چند تا بچه؟ ... و به همه مان تاکید کرد: « یک باشگاه تشکیل دهید . ... » این آخرین توصیه اش بود.

***

پیدایش خواهم کرد؛ دفترم را می گویم. آن وقت است که می خوانم و از بر می کنم بعد چشمانم را می بندم. این بار صدای اوست که توی ذهنم می خواند. پشت نیمکت کلاس نشسته ام و تند تند می نویسم گاهی که می خواهم چیزی بپرسم ضربان قلبم به صد می رسد چون می دانم از استاد نمی شود سوال بی ربط پرسید، ممکن است جلوی همه سنگ روی یخت کند. ولی اگر نشانه ای از هوشمندی در سوالت ببیند، با تحسین نگاهت می کند با حوصله جوابت را می دهد، امیدوارت می کند و ... .

***

روز خاک سپاریش در قطعه نام آوران نگاهش کردم و فکر کردم: او می رود و ناگفته های زیادی هم با او می روند. ناگفته هایی از آخرین بار که دیدیمش سعی داشت بر زبان براند می گفت و مات نگاهش می کردیم. داشت درس می داد انگار. ... از تاثیر فاشیسم بر ادبیات در جوامع جهان سوم. ... بریده بریده می گفت. نمی فهمیدم خواستم بگویم استاد بلندتر لطفا. ... ترسیدم سرم داد بزند: ساکت. ...

***

خنکای صبح صورتم را می نوازد. دفترم را پیدا خواهم کرد و باز سر کلاس درس دکتر مرزآبادی حاضر خواهم شد امروز بیش از هر زمان دیگری به صدا و کلامش نیاز دارم او که آموخت ادبیات عین انسانیت است. تو نمرده ای مژه ای به سایه سار ابد خفته ای

شیرین درخشان، پاییز ٨٨

(عکس از فیس‌بوک شهرزاد مرزآبادی)

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٤