آل‌احمد و سنگی بر گوری ـ فاطمه اروجلو

استاد مرزآبادی آل‌احمد را نویسنده خوبی می‌دانست، اما می گفت:جلال با نوشتن سنگی بر گوری خود را به لجن کشید. استاد از وقاحت او در بیان خصوصی‌ترین وقایع زندگی‌اش با بیزاری یاد می کرد. و امشب که به ضرورت کاری برای چندمین بار مجبور به مرور خاطرات چندش‌آور او در این کتاب شدم، به یاد استاد و نجابت بی‌اندازه‌اش، باز به او فکر کردم که در صحبت از امور پوشیده و پنهانی چه ظرافت‌ها که در سخن به کار می‌گرفت و با مکثی در چهره دانشجویانش، تأیید ادراک موضوع را درمی‌یافت.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳٠

سبک آذربایجانی در شعر فارسی

«سبک آذربایجانی در شعر فارسی» مطلبی بود که به عشق او نوشتم و اولین کسی بود که آن را خواند. شایستگی تشویق و تعریف استاد را نداشتم، ولی او آن‌قدر بزرگوار بود که همه را تشویق می‌کرد. مقاله‌ی «سبک آذربایجانی در شعر فارسی» را در این‌جا بخوانید. این مقاله در دانشنامه‌ی ادب فارسی (جلد مربوط به ادب فارسی در آذربایجان) درج شد. از دوستان و فرهیختگانی که چشم بر کمبودهای آن نمی‌بندند و تذکر می‌دهند سپاس‌گزارم.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٥

چند خاطره ـ فاطمه اروجلو

چند سال پیش(شاید 7 یا 8 سال )بعد از تعطیلات عید نوروز به دیدن استاد
رفتم.صورتش آفتاب سوخته  شده بود.با همان لبخند همیشگی گفت :13 به در  با
بچه ها والیبال بازی کرده ام و کلی کیف کرده ایم؛ حالا حالا ها باید پوستم
در بیاید .
چندین بار از ایشان شنیدم که می گفت:در جوانی  به  سه کار بیش از هر چیزی
اهمیت می دادم: کتاب،ورزش،سینما.
گمان نمی کنم که تا پایان زندگی این رویه را ترک کرده بود.کتاب و ورزش را
مطمئنم؛2 سال پیش از خودش شنیدم که تمرینات یوگا در مقاومتش در برابر
بیماری موثر بوده و در آخرین روز ها نیز  برخی کتاب هایش بالای تختش در
انتظار خوانده شدن و یا دوباره خوانده شدن

***

 ترم دوم  با ایشان تاریخ ادبیات (1) داشتیم .به گمانم از چیزی حدود 100
نفر؛رقمی کمتر از 15 نفر نمره به نسبت خوبی آوردند.خوب که می گویم ؛یعنی
13-14 .یادش به خیر همان اول راه حالیمان شد که درس و مشق ایشان از مقوله
دیگری است.

***
 از دیر آمدن دانشجو خوشش نمی آمد و گاهی  دانشجوی خطاکار را به معنای
واقعی کلمه می چزاند.در همین موضوع اتفاق جالبی برای خواهرم رخ داد.در
خانه همیشه وصف و تعریف استاد مرزآبادی بود؛طوری که خواهرم خیلی علاقه‌مند شده بود کلاس درس ایشان را ببیند.ترم تابستان بود و دانشجویان مهمان
از دانشکده های دیگر آمده بودند و برخی هم با استاد درس داشتند.من و
خواهرم هم می خواستیم مستمع آزاد باشیم.رفتیم و به موقع هم رسیدیم.اشتیاق
از سر و صورت خواهرم می بارید.استاد وارد کلاس شدند و مثل همیشه کل کلاس
را از نظر گذراندند.ناگهان رو به خواهرم کردند و با تغیر گفتند:تو دختر
برو بیرون.
لبخند روی صورت آن بخت برگشته خشک شده بود و با حالت شوک یک نگاه به من
می کرد،یکی به استاد ؛و با نگرانی تکرار می کرد :من استاد؟ استاد هم اصرار
داشت که بی هیچ حرفی از کلاس بیرون برود. از  استاد پرسیدیم که آخر
چرا؟ این خانم خواهر من است و برای اولین بار افتخار دیدار استاد را پیدا
کرده.
 استاد با دقت  به خواهرم نگاه کرد  و گفت: مگر تو آن دختری نیستی که
دفعه‌ی قبل دیر آمدی و من گفتم که دیگر نیایی؟ {شلیک خنده حضار} خلاصه ماجرا
به خیر گذشت و معلوم شد که یکی از دانشجویان  مهمان دیر آمده بوده و بی
خیال وارد کلاس می شود و استاد به آن خانم می گوید که دیگر نیاید.از قضا
او نمی آید ؛اما خردک شباهتش با طفلک خواهرم دامنش را گرفت.خوب اینجا
دانشگاه آزاد اسلامی است و در زمان ما هم سخت گیری خواهران ارشاد از خانم
ها توده بی شکل سیاهپوشی ساخته بود.هیچ آقای استادی  هم نمی بایست در
صورت نامحرمان خیره  شود.
بگذریم بعد از معلوم شدن احوال، استاد با همان لطف  و مهربانی  همیشگی به
خواهرم خوشامد گفت.اما واقعا قیافه آن بنده خدا تا آخر کلاس  دیدنی
بود.استاد تا چند روز بعد احوالش را  می پرسید.
(عکس از فیس‌بوک شهرزاد مرزآبادی)
  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٥

همچون او زندگی کن - فاطمه اروجلو

جز با دریغ در یادم نمی آید و باز جز با یاد خوشش در خیال نقش نمی بندد. دلم خیلی برایش تنگ می شود.به راستی پدر معنوی ام بود.برای مراسم چهلم پدرم به تهران آمده بودم.و از لحاظ روحی خسته بودم.تا پیش از این، دیدار از استاد را همچون آیینی پاک و دل افروز در هر فرصتی به جا می آوردم.اما چند ماهی می شد که بیماری جان بس گرامی اش را شدیدتر از پیش در چنگ می فشرد و دیگر حتی گفت و گوی تلفنی هم میسر نبود.با تمنای بسیار از خانم ایشان استدعا کردم که اگر ممکن است دمی صدای استاد را بشنوم.قراری برای دیدار در منزل ایشان گذاشته شد و... آن وجود نازنین حتی در بستر بیماری نیز ،همچنان شخصیتی سترگ،مهربان و بشاش داشت.کم سخن گفت،اما در عین حال،چاشنی ای از یک شوخی ظریف و شیرین را به ما چشانید.لبخندی به لب داشتم ،اما خون در دلم موج می زد.از آن همه بزرگواری چه بگویم.که باز در حال بیماری او بود که دلداری می داد هنوز دو روزی نبود که به خانه ام در اراک باز گشته بودم که خانم شیرین درخشان خبر ناگوار را داد.میسر نشد که در مراسم ایشان حضور داشته باشم.دوستی با دیدن نا شکیبایی ام گفت: اگر او را دوست داشتی، پس همچون او زندگی کن. می دانم که دیگر چون استاد مرزآبادی را نخواهیم دید و نمی دانم دانشجویانی که محضر او را درک نکردند و زین پس ادبیات خواهند خواند،هرگز سرور حتی خواندن یا شنیدن کلامی را آن گونه که ما در درس های استاد تجربه کردیم،کجا و چسان خواهند دید؟ در مراسمی که دانشکده برای استاد برگزار کرد،خانمی که اسمشان را نمی دانم،می گفت که با تشویق های استاد .امتحان دکترا را داده و پذیرفته شده بود.دلم خیلی برایش سوخت که لذت موفقیتش با حسرت فقدان استاد در هم آمیخت. 

(عکس از فیس‌بوک شهرزاد مرزآبادی)

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٤

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد - شیرین درخشان

چهل روز است که خانه را زیر و رو کرده ام؛ در به در به دنبال دفتر صد برگ قهوه ای رنگم می گردم. سبک شناسی، نقد ادبی، چکیده ی حرف های تو لا به لای کاغذهای بی زبان، اسیر مانده اند. سعی می کنم به یاد بیاورم... . به یاد بیاورم ستایش شعر فارسی را از زبان تو وقتی با صدای اندوه زده ای می خواندی: ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد در دام مانده باشد صیاد رفته باشد. شاگردان بدی بودیم ثابت کردیم فقط نمره می خواستیم و بس. بعد هم رفتیم و شاید تو که سخت عاشق بودی زمزمه می کردی: ای وای بر اسیری ... .

***

نگاه متفاوتت به ادبیات گذشته و معاصر و دید جامعه شناسانه ات به نظم و نثر، وقتی به چاشنی طنز تلخت می آمیختی مسحور کننده بود. می نوشیدیم، جادو می شدیم غرق می شدیم و وقتی فلان همسایه یا پسر عمه یا مادربزرگ طعنه می زد که: « آخر ادبیات هم شد رشته؟ » مثل گذشته ها نمی رنجیدیم چون پر بودیم از زلال جاری معرفت در مکتب مردی که با قاطعیت می گفت: « اگر روزی در سیستم آموزشی کشور کاره ای بشوم به دانشجویی که قلعه حیوانات جرج اورول را نخوانده باشد لیسانس نمی دهم.

***

یک هفته قبل از رفتنش با همراهی چند تن از دوستان و همکلاسی ها به دیدنش رفتیم. نمی دانم سرم را بالا بگیرم یا از همیشه سرافکنده تر باشم؟ سربلند از استشمام رایحه ای دیگر از کلامش که حتی در بستر بیماری سر باز ایستادن نداشت و یا سرافکنده که: « حالا چرا؟ » دوستان می گفتند اگر ببینی اش نمی شناسی... . اما دیدم خودش بود حتی در بستر بیماری به همان استواری سال های گذشته. نگاهش هنوز شوخ بود و کمی ملامت گر: « چه می کنید؟ توی خانه نشسته اید ... چند تا بچه؟ ... و به همه مان تاکید کرد: « یک باشگاه تشکیل دهید . ... » این آخرین توصیه اش بود.

***

پیدایش خواهم کرد؛ دفترم را می گویم. آن وقت است که می خوانم و از بر می کنم بعد چشمانم را می بندم. این بار صدای اوست که توی ذهنم می خواند. پشت نیمکت کلاس نشسته ام و تند تند می نویسم گاهی که می خواهم چیزی بپرسم ضربان قلبم به صد می رسد چون می دانم از استاد نمی شود سوال بی ربط پرسید، ممکن است جلوی همه سنگ روی یخت کند. ولی اگر نشانه ای از هوشمندی در سوالت ببیند، با تحسین نگاهت می کند با حوصله جوابت را می دهد، امیدوارت می کند و ... .

***

روز خاک سپاریش در قطعه نام آوران نگاهش کردم و فکر کردم: او می رود و ناگفته های زیادی هم با او می روند. ناگفته هایی از آخرین بار که دیدیمش سعی داشت بر زبان براند می گفت و مات نگاهش می کردیم. داشت درس می داد انگار. ... از تاثیر فاشیسم بر ادبیات در جوامع جهان سوم. ... بریده بریده می گفت. نمی فهمیدم خواستم بگویم استاد بلندتر لطفا. ... ترسیدم سرم داد بزند: ساکت. ...

***

خنکای صبح صورتم را می نوازد. دفترم را پیدا خواهم کرد و باز سر کلاس درس دکتر مرزآبادی حاضر خواهم شد امروز بیش از هر زمان دیگری به صدا و کلامش نیاز دارم او که آموخت ادبیات عین انسانیت است. تو نمرده ای مژه ای به سایه سار ابد خفته ای

شیرین درخشان، پاییز ٨٨

(عکس از فیس‌بوک شهرزاد مرزآبادی)

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٤

رضاخان و محمدعلی فروغی

هنوز زنگ صدایش را می‌شنوم که روزی در کلاس گفت: «در مملکتی که محمدعلی فروغی دارد، چرا باید رضاخان شاه شود؟!»

وقتی به این حرف او می‌اندیشم واقعیت دور و برم را بهتر درک می‌کنم.

 

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۸

استاد زنده است.

دوستان سلام. متأسفانه نتوانستم زودتر از این وبلاگی را به نام استاد ایجاد کنم و راستش صفحات سطحی فیس‌بوک را هم درخور نام بزرگ ایشان ندانستم، ضمن این که در فیس‌بوک مطالب بلند و متنوع نمی‌توان گذاشت. باری، از این به بعد، هر آنچه مطلب درباره‌‌ی استاد دارید لطفاً به نشانی ایشان در جی‌میل بفرستید یا در همین وبلاگ کامنت بگذارید.

ostadmarzabadi@gmail.com

وبلاگ استاد درست مانند یادنامه‌ای باید باشد که مطالب آن را در چند گروه تقسیم می‌‌توان کرد:

یخش اول: مطالبی درباره‌ی خود استاد شامل مطالبی در این زمینه‌ها:

خاطراتی از استاد؛

گفتارهای نغز استاد؛

شعرهایی به یاد استاد؛

نوشته‌های استاد؛

آنچه از ایشان فراگرفته‌ایم.

بخش دوم: مطالبی درباره‌ی تاریخ و فرهنگ و ادبیات ایران و آذربایجان ایران.

از همه‌ی دانش‌جویانی و دانش‌آموختگانی که خود را وام‌دار ایشان می‌دانند خواهشمندم تا در پربارشدن این وبلاگ یاری دهند.

با سپاس

هومن عباسپور

(عکس از فیس‌بوک شهرزاد مرزآبادی)

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٤
تگ ها : دعوت

خانلری و مینوی

روزی که استاد مهمان جمع شاه‌نامه‌خوانی ما بودند، وقتی درباره‌ی خانلری از ایشان پرسیدم، پاسخ دادند: «خانلری خیلی آقا بود. می‌خواستم دو نفر بشوم و نشدم: خانلری در شخصیت و مینوی در سواد».  جداً‌ این دو تن را دوست داشت و جز به احترام درباره‌ی استادان خود سخنی نمی‌گفت.

  
نویسنده : هومن عباسپور ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٤

به پرشین بلاگ خوش آمدید

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com   
نویسنده : پرشین بلاگ ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۳
تگ ها :